صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
EAET
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ۸٧
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
لینک دوستان
منگول
هيچستان
آميرزا
صائب
قالب هاي وبلاگ
تودی لینک
عکاسی
دوستیابی سالم
فاوانیوز
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
ما اومدییییییییییییییییییییییم
سلام
الان که دقت کردم دیدم که آخرین به روز رسانیم ۱۴ خرداد ۸۶ بوده یعنی دخیخا یک سال پیش(صائب درس حساب کردم دیگه٬ نه!!!؟ )
خب فعلا که امتحان دارم شلمنده نمتونم خیلی بنویسم بعدا مفسلا یه سری اسرار مگو دارم که براتون به صورت مبسوط خواهم نوشت

تا بعد
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - EAETجوابيه آميرزا
سلام به روي ماه تك تكتون
اولا
آخيش، بيلخره اين كلاساي ما هم تموم شد و عن(ان؟!!)قريبه كه ما نيز به جرگه(جلگه؟!! دلتا؟!! زمينهاي مثلث شكل دهانه رود خانه؟!!) رستگارشوندگان ورطه علم و دانش و فناوري مملكت عزيزمون كه همانا نامش را قدما ايران نهاده اند، بپيونديم.
خوب با اين اوصافي كه خدمت سروران معزز و آقايان مكرم و نسوان مخدره عرض نموديم خود ناگفته پيداست كه در اين مدتي كه سعادت زيارت روي ماهتان را نداشتيم دستمان به اصطلاح عرفا "بند بيد" و "ما را نمي هليدندكه برون آييم" و ديدار تازه نماييم ياران را! (با اين حرفا احتمالن گور خودمو كندم و تا مدتها سوژه دادم دستتون كه بيكار نمونين و هي حرف پشت سر آدام(به قول هم دانشكدهاي هام) حرف در بيارين( آما!! اگه واقعيتش رو بخواين دستم به درس و بحث و پروژه و سفر قندهار و اينا بند بود!) با يه حساب سر انگشتي طي دو ماه فقط نزديك000/ 10 كيلومتر مسافرت نموديم، -بايد تو كتاب ركوردها ثبتش كنم تا روي ماركوپولو و سندباد و هاج زنبور عسل و هاكل بريفين و مابقي مسافران كوچولو كم بشه!!-
بعله! جريانات سفرهاي اين بنده حقير بسيار مفصل مي باشد اما چه كنيم كه به قول آميرزا "مرا وقت تنگ است و خودكار بيك!" و مابقيش رو هم به دلايل امنيتي نمي توانيم برايتان معروض داريم! شرمنده اخلاق ورزشكاريتون!!!
سادسا!!!!(صائب كمممممممممممممممممممك)
خوب مي بينم كه جناب آميرزاي معلوم الحال نفوذي قلم به دست مزدور به اصول حفاظتي وقعي ننهاده و مطالب خيلي محرمانه و از اين صوبتا رو در وبلاگش متذكر شده و به اين هم اكتفا نكرده و ما را نيز با بي شرمي هرچه تمام تر به اين بازي كثيف دعوت نموده تا به اهداف خبيثانه از پيش تعيين شده اش برسه و به ريش ما و متعلقاتش! بخنده.
گويا دست جبارنامراد طبيعت كه اسم ديگرش همانا تقدير مي باشد ما را نيز وارد اين بازي هولناك كرده تا شايد با جوابي دندان شكن در مقابل آميرزا در بياييم و مانند پترس فداكار جلوي تراوشات ذهني اين چاق خبيث را بگيريم باشد كه ديگران را سودي حاصل آيد!! آمين
(قبل از شروع بايد بگم كه پيش نياز اين پست، خوندن پست شميرانات آميرزا است)
نكته اول:
آميرزا در پست شميرانات يه غلطي كرده بود(ا ببخشين يه خطايي مرتكب شده بود) كه در ذيل اصلاح شده آن را مي بينيد:
مزرا نسبت به دهنو بالاتره و آب از مزرا می گذره و بعد می رسه به دهنو. يه جو هم از مزرا از رودخونه جدا می شه و زمينهای دهنو رو آبياری می کنه که توی گويش محلی اونجا بهش می گن جوق خولنجون.
خوب با استدلال هاي مدلل و مطقن(متغن؟ مطغن؟) و استواري كه من براتون در بالا آوردم متوجه شدين كه مزرا بالا تر از دهنو ه نه بر عكس. اين تا اينجا.
رابعن
اين دو تا شعر رو با هم مقايسه كنين. من شرحي واسش نمي دم:
شعر آميرزا:
از لطف تو كشته مرده گشتم
وز عشق تو هيچ بر نگشتم
هر بار كه بگذرم ز مزرا
گويي ز بهشت مي گذشتم
شعر من:
تو در جاهاي مهلك كم نبودي
يقين دانم كه آنجا به ز دهنوست
تو از آن ده سلامت بردهاي جان
چگونه نگذري چون شانس با توست!!!
البته اگه وقتي قرار باشه به اين چاق خبيث حال بدم اينجوري ميگم:
هيكل متناسبي رضا جان
تهراني و زاده شميران
گر چاق و دهاتيت بخوانند
نشنيده بگير جان قربان!!
خامسن
من ختم ميكنم به اون شعري كه آميرزا درخواست كرده بود و از خدمتتان مرخصي ساعتي طلب نموده و همتان را تا ديداري مجدد به يزدان پاك مي سپارم. پيروز باشين!!
به نام خداوند و يزدان پاك
كه جز او نباشم ز كس بيمناك
هماني كه گردون سپهر آفريد
همه نيك بد هر چه زو شد پديد
وليكن بنا كرديك روستا
همه چيز آن بد(به فتح باء) بد(به ضم باء) نما
دهي بي در و پيكر پر ز خاك
خراب و تهي و بسي چاك چاك
چو رندي ز مزرا بر آن ده گذشت
بگفتا كه بايد بر آن اسم هشت!
از آنجا كه هر كس كچل بود و گر
بود اسم او زلفعلي مو به سر
و يا هركسي رو سياه است و زشت
به سخره بنامند حور بهشت
چو اين ده خراب است و كهنه نما
بناميد دهنو از اين پس شما
وليكن نبايد فراموش كرد
كه دهنو ز مزرابود روي زرد
كه مزرا دهي پر ز شاخ و درخت
همه مردمش خوب و سفيد بخت
كه مردان اين پارهاي از بهشت
به سبزي بسازند قرمه ، خورشت
كه جوق خولنجون كه زاينده رود
همه هستي اش بند اين جوق بود
ز مزراي ما رد شود از قديم
شنيدم همه قصه اش از نسيم
كه يل پهلواني ز مزراي ما
كه خود رستمي بودهاي از قضا
ز بعد فتوحات و جنگ و گريز
گرفتي ز ....... غنيمت دو چيز
....
پينوشت:
شرمنده نوشتن مابقي اين شعر عواقب وخيمي در پي داره كه من از نوشتنش خودداري ميكنم!
Lucky EAET
نميدونم كي از كي شنيدم كه مي گفت وقتي خدا داشت شانس رو قسمت ميكرد يه عده-گلاب به روي مباركتون-در صف دسشويي به سر مي بردند
. اي ول خداييش از اين بهتر نميشد بدشانسي بعضي آدما رو توجيه كرد.
ما بيلخره!پس از مدتهاي بسيار مديدي كه از شروع ترم جديد مي گذشت، فيلمان ياد هندوستان نمود و به سمت ديار علم ودانش و فناوري، شهر عالمان و فاضلان و صاحب نظران ورطه آگاهي كه همانا نام ديگرش در نسخ جديده "اروميه" مي باشد رخت سفر بستيم و بناي مسافرت را نهاديم
بلكه به مدد امدادهاي غيبيه فرجي حاصل شود و گره از كار فرو بسته ما گشاده آيد.
بعله، ما سه روز متوالي را در آن شهر معهود به تمامي به سر برديم و لكه ننگي شديم بر دامان جامعه دانشجويان دو دره باز. 
حالا ما 18 فروردين مثل بز تازه رفتيم آموزش دنبال كارت دانشجوييمون. خانومه همچين چپ چپ نگا ميكنه انگار ارث باباشو خوردم
. بعد رفتم امور دانشجويان تا خوابگاه بگيرم. تعطيل بو
د. ما مونديم سفير و سرگردون كه حالا آيا بايد چه جوري چه خاكي تو سرمون بكنيم كه خدا رو خوش بياد. در همين اوضاع يكي از بچه هاي هم دورمون ديديم. طرف توبه كار شد يه تعرف خشك و خالي زد كه بيا بريم اتاق كه ديگه ما بول گرفتيم و زرتي قبول كرديم
و هي با خودمون فكر كرديم كه حافظ عجب حرف مزخرفي زده كه :
خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود به هر درش كه بخوانند بي خبر نرود
خلاصه اين بندگان خدا خودشون چهار نفر بودند تو يه اتاق دو در سه. اصلا جاي خودشون هم به زور ميشد. حالا من دقيقا حكم ناصر رو داشتم تو سريال ترش و شيرين
. به همون پررويي. هي بهشون امر و نهي ميكردم كه اي بابا اينجا كه فقط اتاق من نيست اتاق شما هم هست اينجوري نکنين اونکارو بکنين و...... .
حالا از اين حرفا بگذريم روز 19 فروردين قرارا بود اولين جلسه بعد از عيد برگزار بشه كه خوب بدليل به حد نصاب نرسيدن تعداد دانشجويان تشكيل نشد.
روز 20 فروردين هم قرارا بود دومين جاسه اش بر گزار بشه كه ييهو اعلام نمودند به مناسبت روز انرژي هسته اي كليه كلاس ها بايد تعطيل بشه تا ملت هميشه در صحنه راهپيمايي از خودشون در وكنند
. به اين ترتيب تلاش ما جهت حضور به هم رساندن در دو جلسه متوالي با عدم موفقيت مواجه شد. به اين ميگن آخر شانس. Lucky EAET. 
خوب ما برگشتيم خوابگاه در حالي كه خيلي بي حوصله بوديم
. در اين جور مواقع ما اصولا دو تا استراتژي جهت حال كردن داريم. يكيش اينه كه يه دو بيت شعر برا اين آميرزاي شيرازي بگيم و براش اس ام اس كنيم يكيش هم اينه كه ....(دهه به شما چه مربوط اون يكيش چيه
؟!!!!!).
خوب ما همون اولي رو بر گزيديم و اينگونه سراييديم:
قلب من دل شكسته اي دوست از هجر رخ ملوس و ماهت
چون شاخه بيد هاي مجنون!!!! لرزان شده و نداره طاقت
(نكته : تنها اشيائي كه در طبيعت لرزان هستند،بيد هاي مجنون نيستند. ما هم در شعر اصلي يه چي ديگه آورده بوديم اما متاسفانه اين پرشين بلاگ !! عوضش كرد)
طولي نكشيد كه جواب آميرزا اومد:
اي دوست خوشكل و عزيزم
كز هجرت بنده نيست خوابت
من نيز به سان نو گلي سرخ
محتاج شدم بر آفتابت
پی نوشت:
من به همراه تمامی دوستان و به نمايندگی از جامعه وبلاگ داران!معزز و اربابان فرهنگ و هنر اين وصلت فرخنده(فرخنده کيه؟!) را به منگول عزيز و دنيا خانوم تبريک عرض نموده و آرزوی خوشبختی تام را برای ايشان از خداوند متعال مسئلت داشته و همگی را به خداوند گنده بلالی سپرده و از خدمت يک يک تان مرخصی استعلاجی طلب می نمايم!(خدا شاهده)
مصيبت نامه قسمت پاياني
اين حزن يه بند همين طور به دلايل بيضوي بر ما مستولي شده بود وما در غار تنهايي خودمون
داشتم تلو تلو مي خورديم كه ديگه همه كم كم خوابشون برد. اگه با من همسفر شده باشين ميدونين كه يكي از اخلاقاي گند من اينه كه به هيچ وجه من الوجوهي توي اتوبوس خوابم نمي بره. حالا ديگه چه برسه به اين جاده دوطرفه باريك كوهستاني كه اگه راننده بخواد يه خورده كج و كوله بره حسابمون با كرام الكاتبين بود. ما هي همين طور بيدار بوديم برا خودمون و مواظب اين آقاي راننده كه نبادا!
خوابش ببره و به فناي عظمي برويم. حالا تو اين حيري ويري يه پيره مرده نشسته بود بغل ما. ظاهرش كه خوش تيپ بود. ريش اصلاح كرده و لباس آستين كوتاه نازك كه ميشد از زيرش ديد كه ركابي پوشيده
(ما هم با اون همه خرقه و پوستين و ... پارادوكسي بود واسه جماعت همسفر ). آقاي بد نديده مرتيكه با اين همه پز و غزش وقتي كه خوابيد هي از خودش گاز متان!!
متصاعد ميكرد. اولش كه من نفهميدم
چون همچنان در عالم هپروت سير مي كردم و در افكار خويشتن خويش مستغرق بودم. بعدش ديدم هي مسافراي رديف جلويي و كناري بر مي گردن و به دور برشون نگاه مي كنن و از اونجايي كه پيره مرده خواب بود، من گردن شكسته رو مسبب تمام خرابكاري ها قلمداد مي كردند
و با زبون بي زبوني انواع و اقسام توهين هاي شرعي و غير شرعي رو نثار حقير مي نمودند. 
چي بگم براتون كه هر چي بگم از ماجراهاي اين سفر كم گفتم. تازه من خيلي هاشو درز گرفتم و گرنه مثنوي هفتاد من كاغذ ميشد. مثلا من نگفتم كه به موازات ما تو اتوبوس يه زن و شوهر نشسته بودن كه سبيلاي آقاهه به سبيلاي شهرام ناظري ميگفت زكي.
قد كوتاه و كله كچل و شكم گنده و ابرو پيوسته و اخمو. نمونه تمام عيار مردهاي ايران 70 سال پيش.
تازه وقتي هم حرف ميزد كلمات رو كامل ادا نمي كرد. از تو حلقومش صداي خرخر در ميومد. حالا دقيقا مقارن همون لحظاتي كه اتوبوس از بوي نفحات گاز متان پيره مرده مشحون بود، به زنش منو نشون ميداد و ميگفت: "به اي پ....ره ب..و خ.... مري برو د..تر(حروفي رو كه ننوشتم خوب اون تلفظ نمي كرد، به اين پسره بگو خوب مريضي برو دكتر).
راستي يادم رفت براتون بگم كه در رديف جلوي ما دو تا دختر نشسته بود.
كه من اصلا حواسم بهشون نبود
و اساسا هيچ توجهي به اونها نداشتم
(من اين قدر بدم مياد از اونايي كه تو اتوبوس مي رن تو نخ اين و اون و هي به حرفاشون گوش مي دن و sms هاشونو مي خونن و....) اما فقط از حرفاشون فهميدم
سال دوم كشاورزي هستن و يكيشون ترم پيش معدلش 05/12
شده و همش هم تقصير دكتر قراگوزلو بوده كه دو تا درس 4 واحدي باش داشته . يه روز كه دكتر اونو تو كوريدر با يه پسره مشغول لاو تركوندن
ميبينه باش چپ مي افته و يه درسش رو 10 ميده و اون يكي رو با 9.8 ميندازش. اون يه دختره هم موبايلش مثل نامه اعمال بشريت در روز جزا دستش بود و يه خط در ميون يا اس ام اس عشقولانه ميزد يا دريافت ميكرد كه يه تيكه هاشو من همين طور اتفاقي!!!! از لابلاي صندلي ميتونستم بخونم. 
پينوشت:
1-سال نو همگي مبارك. ايشالا كه دعاهاي اين منگول عزيز در حق همه اسلام مسلمين بر آورده بشه خصوصا منظورين!!!!
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٦ - EAETتسليت
آميرزاي عزيزم، مصيبت وارده رو به خودت و خانوادت از صميم قلب تسليت ميگم. من رو در غم خودت شريك بدون. از خدای متعال برات صبر جميل آرزومندم.
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦ - EAET
مصیبت نامه (قسمت سوم)
نميدونم تاحالا براتون پيش اومده كه دم دماي غروب تو جاده تنها باشي و مسيرت هم به سمت غرب باشه. هر چي خورشيد پايين ميره باز غروب نميكنه و تو ميتوني ساعت ها غروب خورشيد رو تماشا كني. حس عجيبيه! انگار تموم غم هاي عالم سر دلت سنگيني ميكنه. همه چيز عين پرده سينما از جلوي چشت رد ميشه و تو فقط بغض داري. همين طور الكي ميري تو لك و بدت نمياد يه چشمي هم تر كني
.
بعله، ما همچنان به صورت افسار گسيخته داشتيم در اين مازوخيسم توهم نما همين طور برا خودم طي طريق ميكرديم كه ييهو احساس نموديم يه چيزي انگار از توي پاچهمون داره وول وول ميخوره
. با تلاش وصف ناپذير و پشتكار مثال زدني به كنكاش خويشتن خويش پرداختيم و با كمال تعجب ديديم كه برامون يك عدد پيام كوتاه رسيده :
بيقراره توام و در دل تنگم گله هاست
آه بيتاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
(زهر مار چرا مي خندين
، الكي حرف در نيارين
اوني كه اين رو فرستاده بود خيلي هم پسر بود
. به خدا حميد مرداني فرستاده بود
!!)
مصیبت نامه (قسمت دوم)
داستان از اونجا شروع ميشه كه نتايج كنكور فوق رو در اواخر شهريور ماه 85 دادن، "يوم تبلوا السراير"ي بود واسه خودش. آقا نميدونين چه حكايتي بود. انگار كه آب تو خونه مورچه ريخته باشن، جماعت ليسانسيه بعضي با دو من باد در غبغب خدا رو بنده نبودن و بعضي هم مثه بز اخفش در بهت و حيرت فراوان به سر ميبردند. حالا اين ميونه حال من از همه بامزه تر بود
. نه ميدونستم باهاس خوشحال باشم نه ميدونستم بايد آيا چرا چيكار كنم كه خدا رو خوش بياد. آخه اروميه 
آقاي بد نديده دل رو زديم به دريا و يا علي گفتيم(البته قبلش يه عده يا علي گفته بودن و عشقشون آغاز شده بود) و پاشنه گيوه را به قول متقدمين ور كشيديم و رفتيم سينه كار. شروع كرديم در خفايا و زواياي ذهنمون دنبال دوست و آشنا در بلاد تركستان گشتيم و گشتيم و عاقبت به ذهنمان رسيد كه دوستي از دوستان دوره دبيرستان اونجا داره پزشكي مي خونه. برق شوق از چشمان مبارك جاري شد!(درس يادم نيس شايدهم اشك شوق بوده). حالا ما هم بچه پر رو بعد چار پنج سال عنر عنر بش زنگ زديم كه اي رفيق شفيق و يار غار و اي دوست و همراه گرمابه و گلستان تو كجايي تا شوم من چاكرت و از اين مزخرفا
. بعد كلي تملق و بادمجون دور قاب چيني حاليش كردم كه موضوع از چه قراره و گاماس گاماس واسش جا انداختم كه من دارم ميام اروميه و چون جايي رو بلت نيستم يه چند روزي را كه جهت ثبت نام در آن بلاد بسر ميبريم در ركاب ما باش. باشد كه جملگي رستگار شويم
.
حالا كاري ندارم به اين كه چطوري اينجا دقيقا در دقيقه نود و شايد هم در آخرين ثانيه هاي وخت اضافه تونستم برگه استعلام وضعيت نظام وظيفه رو بگيرم. كه خداييش خودش واسه خودش پروژه اي بود انصافا.( حالا اگه يه كم اصرار كردين شايد بعدنا تو يه فرصت مقتضي واستون تعريف كردم.)
جونم واستون بگه كه ما در تحقيق و تفحصاتمان
سرجمع به اين نتيجه منطقي رسيدم كه اصولا در جوامع بشري دو تا تعاوني بيشتر نيست كه از اصفهان واسه اروميه سرويس داره. يكيش تعاوني
"تي بي تي" و يكي هم تعاوني"عدل". طبق شواهد و قراين من حيث المجموع تصميمان بر اين پايه استوار گرديد كه اساسا به صلاحمونه كه با "تي بي تي" بريم. البته بعدا متوجه شديم كه چه غلطي كرده ايم. چون اتوبوس هاي" تي بي تي" از تبريز ميرن و اتوبوس هاي عدل از كردستان و مسير اولي به قاعده 10000000000 ذرع(حدودا 4 ساعت) طولاني تر از مسير دويميه.( به فنا مي رويم).

حالا در نظر بگيرين كه بنده ساعت سه بعد از ظهر تابستون تو ترمينال كاوه واسادم از يه طرف يه كيف سامسونت دستمه (كه البته شما بهتر ميدونين كه اين يه قلم جزء لاينفك وجودي يه مهندسه
) از طرف ديگه- بر اثر تدابير خانواده معزز جهت اين سفر قندهار- يه ساك گنده پر از لباس زاپاس و دمپايي و انواع سوقاتي هاي اصفهان از كولم آويزونه و از همه بدتر كلفت ترين اوركت زمستون رو هم دادن پوشيدم يه شال دراز هم دور گردنم پيچيدم(آخه نميدونم مادر گرامي از كي شنيدن كه اروميه هواش سرده
). پايه فيلمي بود واسه خودش. يه نفر از اين مسافرهاي جنوبي تو سالن انتظار ترمينال همچين بر بر منو نگاه ميكرد كه انگار تا حالا آدم نديده
بعدش هم يواشكي ازم عكس گرفت، فكر كرد من نديدم
(تا حالا اگه تو مجله Geography National چاپش نكرده باشن خوبه. تابلو ميشويم
). منم تو دلم اين قدر بهش فحش دادم تا دلم خنك شد. مرتيكه نديد بديد.
بالاخره به هر ضرب و زوري بود سوار اتوبوس شديم. مثلا ولوو بود. اما خداييش جزء ولوو هاي نسل اول بودها. راننده دنده كه عوض ميكرد جعبه دندش همچين صداي صور اسرافيل مي داد كه هر 36 فروند مسافر داخلش جناب عزاييل(ازراييل؟!) را جلوي چشمشون به عين اليقين ملاحظه ميفرمودن. حالا بگذريم از اينكه هنوز از حد ترخص اون طرف تر نرفته همچين ملت شروع كردن با هم تركي صحبت كردن كه غربت در همين شهر اصفهان تا اعماق تهم (ته اعماقم؟ ژرفاي عميقم؟!) نفوذ كرد
. و همچنين بگذريم از اينكه يه پيرزنه با شاگرد راننده دعواش شد و چنان فحش هاي آب نكشيده اي نثار هم مي كردن كه " كپه اوغلي" آبرومندانه ترينشون بود. اخرش هم ما نفهميديم اينا سر چي دعواشون شده بود. 
پايان قسمت دوم
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٥ - EAETمصيبت نامه (قسمت اول)
سلام
حالا باز ما يه اسمي انتخاب كرديم واسه اين "نگاريده" هامون، حالا هي شما گير بدين كه نه الا و بلا تو دچار پوچي شدي و به ته خط رسيدي و اين است و جز اين نيست و هزار و يه موش دوونيه ديگه
. مثه دفعه قبلي كه ما شكر خورديم و يه چيزي زديم تو گروه، به جون خودم نباشه به جون يك يك تون تا همين چند روز پيش ملت شهيد پرورو هميشه در صحنه بهم sms ميزدن كه ببينن خودكشي كردم يا نه!!!!! والا...
همين پريروز صبح يكي از دوستان بهم زنگ زده ميگه فلاني؟
ميگم هان.
ميگه وقت داري؟!
ميگم برا چكاري؟!
ميگه برا فرچه كاري
(گلاب به روتون هر چند بي ادبي ميشود ولي كلي فحش آبنكشيده از حلقوم دعاگو نثارش كردم
.)
ميگه بابا شوخي كردم.
ميگم خوب حالا چي ميگي؟
ميگه اگه وقت داري برو اين سهميه طناب!!! منو هم بگير؟
ميگم طناب برا چي ؟
ميگه مگه نمي خواستي خودتو بكشي، گفتم يه وخت طناب نداري به غريبه رو نزني. از من بگيري بهتره.......
اي به كوري چشم تمام دشمنان قسم خورده اسلام و مسلمين. الهي بتركه چشم حسود.
بشمار..... براي روشنگري و شفاف سازي اذهان عمومي هم كه شده بنده همين جا و از توي همين تريبون آزاد!!! خدمت تمام دوستاران علم و فضل و ادب ضمن عرض سلام و احوالپرسي با ضرص قاطع(زرس غاتع؟ ظرث غاتع؟ ذرص قاته؟ ) اعلام مي دارم كه نه تنها بنده مثل انسانهاي ضعيف النفسي چون صادق هدايت قصد خودكشي ندارم بلكه بر سر آنم كه چون مرحوم جمالزاده 110 سال (بلكه هم بيشتر) همچنان به عمر پربركت خودمان ادامه دهيم و هي بر آنتالپي(شايد هم انتروپي؟!!، من از اول هم شعور ترموديناميكي نداشتم) جهان كون و مكان بيفزاييم
، افزاييدني كه مسلمان نشنود كافر نبيناد.
آمين يا رب العالمين
حالا چون قضيه مربوط به كلي وقت پيشه ممكنه خيلي جزيياتش يادمان نيايد كه به مدد پروردگار متعال ان شاء الله تعالي يه جوري بر اين مسئله نيز فائق خواهيم آمد. " و من الله توفيق"
پايان قسمت اول
يا حق
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥ - EAETخدا را شکر
به نام خدا
ساعت پنج بعد از ظهر بود. در عقب ماشين را باز كردم كيف سامسونت و كاپيشنم را گذاشتم روي صندلي عقب. ژاكتم را مرتب كردم و نشستم صندلي جلو كنار راننده.(راننده يه مرد محترم 50-60 ساله اس كه ريش هاي جو گندمي داره. كت و شلوار صدري نسبتا نويي پوشيده و زيرش ازين جليقه كركي هاي يقه هفت كه پيرمرداي قديمي ميپوشن. البته به طور غريزي ميشه حدس زد كه در مقابل سرما لباس زياد مناسبي نيست و بيشتر جنبه رسمي داره.) . همين كه كامل نشستم روي صندلي، و شروع كردم كمربندم رو ببندم راه افتاد و گفت: "كجا به سلامتي؟"
گفتم : "بايد بريم خيابون امام خميني، بعد از سه راه ...... ."
اون- چشم آقاي مهندس.
هميشه خوشم ميومد بهم بگن آقاي مهندس، اما اين دفه يه خورده يه جوري شدم. آخه از لحاظ سني جاي پدرم بود.
توي راه بخاري ماشينشو روشن كرد.(ماشينش يه RD صفر كيلومتره). پشت رول همچين سيخ نشسته كه فكر كردم شايد كمرش مشكل داره. فرمون ماشينو دو دسته محكم گرفته و هر دفهاي هم كه ميخواد دنده عوض كنه يه نگاه به دنده مي كنه. از سرعت گير هاي وسط خيابون كه رد ميشه با همون دنده سه شروع به حركت ميكنه. همه اينها نشون ميده كه تازه ماشينو خريده و راننده حرفه اي نبوده.
از بس لباس پوشيدم گرمم ميشه، پنجره را ميدم پايين.
راننده: اگه گرمتونه بخاريش رو خاموش كنم.
من: آره.
راننده: شما كه ماشالا جووني گرمت ميشه. ما پيره مرداييم كه سردمونه.
به شوخي بش ميگم: آخه شما لباس جيگولي(ژيگولي؟) و خوش تيپ پوشيدي، بايد هم سردت بشه.
يه آهي ميكشه و ميگه: اي بابا، لباس جيگولي چيه. اين كت و شلوار مال وقتيه كه كه هنوز بچه هامو نفرستاده بودم دانشگاه.
ديگه منتظر جواب من نميشه و خودش ادامه ميده: تمام زندگيمو خرجشون كردم تا برن دانشگاه. حالا بيكار توي خونه نشستن جلوم. هم اونا خجالت ميكشن تو چشام نگاه كنن، هم من خجالت ميكشم تو چشاشون نگا كنم.
ازش ميپرسم بچه هات چي خوندن؟
ميگه:" يكيشون حقوق خونده اون يكي كامپيوتر."
من: كامپيوتر كجا؟
اون: نجف آباد. تمام هستيمو خرجشون كردم. يه عمر جون كندم تا خرجشونو بدم. با بدبختي به اين جاشون رسوندم.
وقتي داره حرف ميزنه چهره سرخ و سفيد و گوشتالوي دكتر جاسبي مياد جلوي چشام كه داره مثه آدم بدجنس هاي كارتون ها ميخنده.
راننده همچنان داره ادامه ميده: نميذارم بره تو اين شركتاي خصوصي. اين شركتا منو بدبخت كردن، ديگه نميذارم بچه هامو بد بخت كنن.
من ميگم: " چرا؟ مگه چي شده؟"
ميگه:" 30 سال تو يه شركت سنگبري كارگري كردم. جون كندم، يه روز نشد كه راحت بشينم و ناهار بخورم. همش سرپا بودم. اما عاقبتش سرمو با پنبه بريد. الان بعد يه عمر جون كندن يه بيمه ناچيز ندارم. هر روزي كه كار كنم درآمد دارم و هر وقت هم كار نكنم، هيچچي، المفلس في امان الله. (سرشو به سمت بالا مي بره و بازدمشو محكم بيرون ميده و دو سه بار سرشو به نشونه تاسف مي چرخونه و دوباره ادامه ميده:)
امروز ساعت 5 صبح اومدم سركار و اسمم رو تو ليست نوشتم. يه سرويس ساعت 9 بم دادن، نيم ساعت بوده. يه سرويس هم بعد از ظهر رفتم 25 دقيقه.[1] اين هم از كارمون.
باز هم داشت يه چيزايي ميگفت كه من ديگه متوجه نمي شدم. سرم سنگين شده بود انقدر كه ديگه انگار نمي تونستم محكم نگهش دارم. داشتم فكر ميكردم كه خداييش دقدقه هاي من كجا و اين بنده خدا كجا. من چقدر از اين حيات مادي بهره مند ترم تا اون. اما آيا خداييش به همين نسبت هم شاكر اين نعمات بي پايان هستم؟
حق پشت و پناهتان باد
EAET
18-10-85
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٥ - EAET
سلام
این اولین پست منه
نظر بدین
نظر بدین دیگه
یالین دیگه
ای بابا
باز که دارین به مانیتور میکنین
.....
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥ - EAET